تبليغاتX
شلمرود
شلمرود یک ده با صفا بود / همه چیزاش به جا بود
عکس سلمان را آن قدر عوض نکردیم که سال گشت و باز هم محرم آمد. سلمان امسال شده ذاکر و زنجیرزن و راوی و... خلاصه عجیب محرمی شده. دهه اول محرم قبل از چهار راه عشرت آباد ماکت حرم امام حسین و علقمه و خیمه گاه و دست حضرت عباس را درست کرده بودند.دو شب متوالی مجبورم کرد ببرم اش آنجا و ماجرای هر صحنه را برایش بگویم. شب خودش همه را برای بابا می گفت... 

تو تاکسی نشسته بودیم به سمت مهد. از کنار ماکت رد شدیم. سلمان گفت:رودخونه رو دیدی مامان؟ پرسیدم کدوم رودخونه رو؟ گفت :همون که حضرت عباس رفت آب برداره دشمنا نذاشتن و دستشو قطع کردن..؟ راننده تاکسی کلی آفرین و ماشااله نثارش کرد.

امروز بعد از یک هفته تعطیلات دوباره بردم اش مهد. اما ماکت را جمع کرده بودند. سلمان پرسید: پس کجاست حرم امام حسین؟ گفتم خراب اش کردند. سوال کرد:ابرهه خرابش کرده...؟ 

***

اسم شلمرود برای من با سلمان گره خورده. هر چند بابای سلمان از منظر یک روزنامه نگار حرفه ای اصرار دارد این جا باشد برای سلمان و تربیت کودک اما نمی توانم به نام وبلاگ دیگری بنویسم. اصلا دست و دلم به کار نوشتن در جای دیگری نمی رود. ایشان می گوید شلمرود چه نسبتی با سلیمان بن صرد خزاعی دارد؟!  منظورش موضوعات اسلام و انقلاب و...است. یکی از دوستان فرهیخته قم هم نظرش همین بود. اما برای من شلمرود یعنی تولد سلمان.علاقه به شلمرود در طول عشق ام به سلمان است.البته شاید روزی این کار را کردم. این ها را گفتم تا به سوال احتمالی ذهن شما پاسخ داده باشم.

یادداشت های پراکنده ام مانده اند معطل اینترنت. دعا کنید خدا به دل بابای سلمان بیندازد مشکل را حل کند .الان هم کافی نت حرم ام و نایب الزیاره دوستان!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:8  توسط مریم قربان زاده  | 

شیرین کاری های سلمان/ قسمت نمی دانم چندم!

كاري كه اين تلويزيون - عليه ما علیه! -  مي‌تواند بكند كسي ديگر نمي‌تواند. تصاوير بچه‌هاي محروم سومالي را كه نشان مي‌داد، براي سلمان توضيح مي‌داديم كه نبايد بهانه بگيري سر غذا. غذاتو كامل بخور، ببين بچه‌هاي سومالي هيچي ندارن بخورن و... بابا كه آمد برايش گفت من مي‌خوام برم به بچه‌هاي سومالي كمك كنم، توي تلويزيون!

*

جديدا يك روح‌ا... ديگر به فرزندان اسلام! اضافه شده. افطاري منزل عمه روح‌ا... خالقي بوديم. اما روح‌ا... قم بود. من روح‌ا... كوچك را بغل كرده بودم. سلمان پرسيد اين كيه؟ گفتم روح‌ا... با ناباوري در حالي كه از چشم‌هايش هزار علامت سؤال و تعجب مي‌باريد گفت: چرا روح‌ا... این قد كوچيك شده؟!

*

سر سفره بوديم، در حياط عمو احمد. روزهاي آخر ماه مبارك. همه دنبال ماه مي‌گشتن تا اندازه‌اش را وجب كنند. سلمان وقتي مجادله‌ها را ديد گفت: غذاتونو بخورين. ماه رفته افطار كنه.

*

گفتم: دعا كن براي همه، بعد هم براي خودمون. گفت: دعا كنم خدا به ما بچه بده؟! گفتم: نه، مثلاً خونه ی بزرگ بده، ماشين بده... با لحني عاقلانه اندر سفيه جواب داد: خونه و ماشين كه بايد بخريم!

*

داشت براي باباجون ماجراي شهادت حضرت علي را مي‌گفت: ... بعد آدم بده زد با شمشير تو سروكله حضرت علي، حضرت علي شهيد شد. خدا رحمتش كنه...

*

داشتم سبزي پاك مي‌كردم. سلمان هم كمك مي‌كرد. طبق معمول هم زبان‌اش فعال‌تر بود... مامان! كاش مي‌شد براي بچه‌هاي سومالي سبزي ببريم.

*

نمي‌گذاشت درس بخوانم و مطالعه كنم. با اين استدلال كه خدا گفته مامانا درس نخونن با پسرا بازي كنن. (اين هم يك مدل استفاده ابزاری از دين!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:50  توسط مریم قربان زاده  | 

اشاره: باز هم دانمارك و این بار مسلمان‌كشي. انگار اين‌ها نمي‌خواهند به راه راست هدايت شوند. در اخبار آمد که در روز عيد فطر در دانمارک به صف نمازگزاران روز عید تيراندازي كرده و يك نفر را به شهادت رسانده اند. این شعر را در آن حال و هوا گفتم و با تأخیر در این پست می آورم:

 دو کلمه با میمون های داروین!

 آدم‌هاي بي تاريخ

بي حافظه

بي ريشه

بي اصل و نسب

بتراشيد براي خودتان

با داروینیسم

نسلي از ميمون‌هاي آمازون

و خودتان را پدر بناميد

براي شيمي و فيزيك و جغرافيا و جامعه‌شناسي

اناجيل‌ تان كه چهارگانه‌اند

اگر ده گانه هم بشوند

باز هم خري هستید در خيارزار بي خدايي

***

اگر آن پنج نفر

آن روز

توي همان كوچه‌هاي باريك

دست‌هايشان را

از دل آسمان كوتاه نمي‌كردند...

اگر آن پنج نفر

آن روز

چشم در چشم پيران تكيده شما

ديدگان نجيب‌شان را

از آسمان برنمي‌گرفتند...

اگر آن پنج نفر

آن روز

در مقابل پدران انجيل نويس شما

لب از لب باز مي‌كردند

و نفرين‌شان دامن‌هاي بلند و سياه اجدادتان را

مي‌گرفت

اگر آن چهار نفر

پشت سر نفر اول

فقط يك كلام

يك نفس

يك اشاره مي‌كردند

پدران سياه‌پوش و انجيل نويس شما

رگ و ریشه های شما

و خود شما

دود مي‌شديد...

مي‌مرديد

منقرض مي‌شديد

مثل ميمون‌هاي داروين

در شاخ و برگ‌هاي آمازون

***

حالا براي ما شير شده‌ايد؟!

براي ما شاخ مي‌كشيد؟!

براي ما كه زندگي‌تان به نفرين سرور ما بند است؟!

براي ما كه وجودتان، طفيلي نجابت آقاي ماست؟!

شما به پاس آن پنج نفر

كه در آن روز

نفرين‌تان نكردند

تا قيامت

بايد كفش‌هاي ما را جفت كنيد

همان كفش‌هايي كه به بزرگ میمون ها

زديم و خواهیم زد

***

كاش!

آن روز

آن پنج نفر

در مقابل ضجه موره‌هاي پدران انجيل نویستان

برنمي‌گشتند

شما

امروز

به شكرانه آن گذشت

تا دنيا دنيا باقي است

و ناقوس كليساهاي متروك‌تان زنگ مي‌خورد

مديون ماييد

مديون آن پنج نفر

مديون پيروان آن پنج نفر

***

اهدنا الصراط المستقیم

صراط الذین انعمت علیهم

غیر المغضوب علیهم

ولاالضالین...

ولاالضاااالین...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:19  توسط مریم قربان زاده  | 

* ماه رمضان سال10 بعثت براي پيامبر، آغاز عام‌الحزن بود. سالي كه ابتدا خديجه رحلت كرد و بعد ابوطالب. از همين جا بود كه مشركان به خودشان جرأت دادند خاكروبه و شكمبه گوسفند بر سر پيغمبر خالي كنند و در مسيرش خار بريزند و كودكان‌شان را تشويق كنند پيامبر را سنگ بزنند. قبل از اين به سبب وجود حمايت‌هاي خديجه و دفاع ابوطالب، آزارهاي‌شان زباني و تهمت‌ها شاعر و ساحر و كاهن و...بود.

* خديجه كه فوت شد، 3-2 ماهي بود كه محاصره شعب ابوطالب تمام شده بود. بني هاشم (اعم از مشرك و مسلمان) به مكه برگشته بودند. 3 سال مشقات شعب، توان خديجه را مصرف كرده بود و بانوي تنهاي اسلام در 51 سالگي پيامبر، وي را داغدار نبود خودش كرد. وقتي فاطمه هنوز 6-5 ساله بود.

* زندگي خديجه با محمد 25 سال طول كشيد. 15 سال‌اش قبل از بعثت و 11 سال‌اش بعد از بعثت. دوران قبل از بعثت، خديجه كه بانوي شريف و ثروتمند مكه بود، با همسري محمد امين، هرچه براي بزرگي و شرافت لازم بود به دست آورد. همسر كسي بود كه با وجود جوان بودن‌اش، مؤتمن مردم مكه بود. بزرگ و كوچك مكي از محمد، امين‌تر نمي‌يافتند وقتي مي‌خواستند مال و ناموس‌شان را در شهر بگذارند و راهي سفر شوند. امانت‌هاي ريز و درشت مشركين مكه را محمد نگه مي‌داشت. محمد امين همسر خديجه دختر خويلد. كه با تمام ثروت و مكنت‌اش، ايمان و بزرگي محمد را با تمام زر و زورهاي ديگران عوض نكرد. تا جايي كه مهريه خودش را هم خودش تكفل كرد و مراسم عروسي را هم خودش برگزار نمود.

* خديجه در آن 15 سال صاحب 6فرزند شد. سه دختر و سه. پسرها اما عمرشان به دنيا کوتاه بود. اشراف زادگان مکه براي همسري دختران خدیجه و محمد  سر و دست مي‌شكستند. داماد خديجه و محمد شدن چيزي نبود كه عرب جوياي فخر و نام از آن چشم بپوشد. خديجه و محمد دختران‌شان را شوهر دادند به همان جوان‌هاي مشرك مكه. اما خداي دخترها و پدر و مادر، خداي سنگي و چوبي نبود. خداي يكتا بود.

* خديجه روز و شب‌هايي را در تنهايي سر كرد وقتي محمد براي تحنث و خلوت به غار حرا مي‌رفت يا در كوه‌ها به عبادت مي‌پرداخت. شبها از بيم جان محمد، سراسيمه به دنبال‌اش مي‌رفت. مبادا كسي يا چيزي گزندي بزند به شيشه عمر خديجه.

* تا اين جا را خديجه هنوز سرور زنان مكي بود. هم مادي هم معنوي. چه بسا حاسداني كه چشم ديدن شرافت همه جانبه خديجه را نداشتند. عروس بني هاشم، زن محمد، پولدار، ملجأ مستمندان و محرومان. تنهايي و بي كسي خديجه (البته به حسب ظاهر) وقتي شروع شد كه محمد پيامبر شد. البته بعد از 3 سال دعوت مخفي. در آن 3 سال هنوز خديجه جايگاه‌اش را داشت.

* خديجه اولين کسی بود كه ايمان آورد و از تمام ثروت و مكنت‌اش به خاطر ايمان‌اش گذشت. آن سال های سخت‌ اسلام بر پايه خديجه استوار شد .اما ما مسلمين يادمان رفته مادرمان چقدر زحمت اسلام را كشيد. ام المؤمنيني كه پيوسته شماتت شنيد و تحقير شد و زخم زبان خورد و در آخر هم جان‌اش را فداي اسلام كرد. خديجه كاروان‌هاي تجاري‌اش را يكي پس از ديگري خرج ايمان‌اش كرد. خرج اسلام محمد، محمد كه حالا پيامبر خديجه هم بود نه فقط همسرش.به راستی اگر ثروت خدیجه نبود،آیا محمد می توانست شکوفا شود؟ اگر خدا خدیجه را بر سر راه محمد نمی گذاشت اسلام چه می شد؟اصلا می ماند؟ اصلا جان می گرفت؟

* خديجه مي‌توانست مثل زنان بعضي از انبياء باشد. راحتي چند روزه‌اش را بخرد و محمد را رها كند. خودش و دختران‌اش را برهاند از بند نامروتي و خشونت‌هاي زبان و نگاه اعراب. اما نكرد. ايستاد به پاي محمد و شايد محمد ايستاد به پاي خديجه و دلداري دادن‌هايش.

* سال‌هاي مخفي دعوت محمد، چندان هم مخفي نبود. فقط كاري به كار بت‌ها نداشت. وقتي محمد براي پيروانش از اعتقاد به خدا مي‌گفت مشركين مسخره‌اش مي‌كردند كه: پسر ابوطالب از آسمان‌ها سخن مي‌گويد!(1) كسي نمي‌گفت پسر ابوطالب مي‌خواهد بت‌هاي ما را براندازد يا ثروت ما را بگيرد يا سيستم قبیلگي ما را زير سؤال ببرد. فوق‌اش پسر ابوطالب هم اعتقادي دارد مثل هزاران اعتقاد ديگر در جامعه متشتت اعراب. گرسنگان و محرومان دوروبرش را مي‌گيرند. يعني امكاناتي هم ندارند كه بشوند سياهي لشكرش. پس آسوده باشيم كه پسر ابوطالب از آسمان‌ها سخن مي‌گويد!

* خديجه اما محمد را باور كرد. باوري از سر اعتقاد و نه احساس و عاطفه و خدا مي‌داند محمد چقدر به خديجه عشق مي‌ورزيد. محمد خديجه را آن قدر دوست داشت كه سال‌ها بعد از رحلت‌اش برايش اشك مي‌ريخت. سال نبود خديجه، براي محمد شد سال اندوه. كجا سراغ داريم پيامبري كه به فراق همسرش يك سال را سال اندوه بخواند! اما محمد آن قدر دل باخته خديجه بود كه هيچ كس نتوانست گوشه‌اي از اين عشق را بشويد يا خودش را جاي سرسوزني از آن ،به زور جا كند.

* نمازهاي اول محمد، با حضور خديجه در كنار علي و زيدبن حارثه به جماعت برگزار مي‌شد. مستمع حرف‌هاي وحياني و آيات اوليه مكي خديجه بود در كنار علي و زيد و بعدها مؤمناني اندك و كم شماره. دل خستگي‌هاي پيامبر خدا را اما فقط خديجه مي‌تكاند. حتي وقتي ابهت فرشته وحي بر محمد مستولي مي‌شد، خديجه كنارش بود تا لرزش بدن‌اش آرام شود. خديجه مي‌ديد محمد را وقتي فرشته وحي بر قلب‌اش فرود مي‌آيد و محمد در سكوت آيات الهي فرو مي‌رود. خديجه گرچه كاتب وحي نبوده اما او را بايد نخستين سامع وحي دانست.

* در روزگار سخت دعوت آشكار كه 8 سال‌اش در حيات خديجه بود، مادرگونه مؤمنين و محرومين را سرپرستي مي‌كند. در اين سال‌ها وقتي دامادها، دخترانش را طلاق مي‌دهند، خديجه خم به ابرو نمي‌آورد. ام المؤمنين غم دختران خود و مسلمين كم شمار تحت شكنجه را به جان مي‌خرد تا بار غم‌هاي محمد سبك‌تر شود و الحق اگر خديجه نبود، كار محمد مي‌شد مثل همان پيامبراني كه از خانه‌شان دلگرم نبودند. بايد در دو جبهه توان مي‌گذاشت. از روبه‌رو شمشير و از پشت خنجر!

* روزگار سخت دعوت علني با 3 سال زندگي در شعب ابوطالب به اوج مشقت‌ها رسيد و اين جا باز هم ام المؤمنين بود که بايد زنان و كودكان تشنه و گرسنه و خسته بني هاشم را مديريت مي‌كرد. اين 3 سال آن قدر بر خديجه سخت گذشت كه او در كنار صرف ثروت‌هايش، از جان مايه مي‌گذاشت. 3-2 ماه بعد از پايان محاصره شعب، بانوي حماسه شعب ابوطالب درگذشت. در 51 سالگي محمد وقتي فاطمه هنوز 6-5 سال داشت.

* فاطمه اگر فاطمه‌اي شد پاسدار ولايت، مادرش خديجه‌اي بوده جان فداي رسالت. فاطمه اگر شد ام ابيها، مادرش خديجه بود ام بعلها و امته. فاطمه وقتي به دنيا آمد كه 4 سال قبل‌اش پدرش پيامبر شده بود و مادرش جدايي از اشراف و زنان سرسپرده ثروت و مكنت را به جان خريده بود تا با محمد باشد و آن شب اگر آن چهار زن براي وضع حمل خديجه آمدند تا فاطمه متولد شود، به ياري همسر پيامبری آمدند كه دخترش پويا و ماناترين نسل را خواهد داشت. خديجه در روزگار سخت دعوت علني، فاطمه‌اش را باردار بود. 9 ماه انيس و مونس‌اش هم همين جنين بود. خديجه شيره جان‌اش را در وجود فاطمه ريخت و جلوي چشمان فاطمه غبار راه از تن محمد مي‌شست يعني فاطمه بدان، بايد براي پدرت مادري كني مثل من. بايد برايش اشك بريزي مثل من. بايد پناهش باشي مثل من. بايد زخم‌هايش را بشويي مثل من. فاطمه اگر فاطمه‌اي شد سرور زنان عالم از دامن خديجه بلند شد، از دامن مادرش.

* و فرزندان فاطمه در هر جا خواسته‌اند خطابه‌اي شيوا بگويند و دشمن و دوست را به جايگاه خود متوجه كنند. بعد از ذكر نام جد بزرگوارشان نام جده عظيم‌الشأن‌شان را آورده‌اند بعد نام پدر و مادر و ايل و تبارشان را. افتخار به جده‌شان بارها و بارها در سخنراني‌هاي ائمه ديده مي‌شود. آن هم براي مردمي كه خديجه را تحت‌الشعاع ديگراني قرار داده بودند به واسطه تبليغات غير فاطمي‌ها!

پس اين صلوات را اين‌گونه بگويم؛ اللهم صل علي فاطمه و ابيهاو امها و بعلها و بنيها و سر المستودع فيها.


1:محمد هنوز دنیا نیامده بود که پدرش فوت کرد. 6ساله بود که مادرش را از دست داد و سرپرستی اش شد با پدر بزرگ اش عبد المطلب.8 ساله که شد عبدالمطلب هم به رحمت خدا رفت.از 8 سالگی تا ازدواج با خدیجه ،تحت تکفل عمویش ابوطالب بود.مکیان به دلیل همین دوران طولانی زنذگی محمد در خانه ابوطالب ،اورا پسر ابوطالب خطاب می کردند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 15:13  توسط مریم قربان زاده  |